ذبيح الله صفا
1046
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
مرا اميد بهبودى نماندست اى خوشا روزى * كه مىگفتم علاج اين دل بيمار مىبايد بهايى بارها ورزيد عشق اما جنونش را * نمىبايست زنجيرى ولى اين بار مىبايد * ساقيا بده جامى زآن شراب روحانى * تا دمى برآسايم زين حجاب جسمانى دين و دل بيك ديدن باختيم و خرسنديم * در قمار عشق اى دل كى بود پشيمانى زاهدى بميخانه سرخرو ز مى ديدم * گفتمش مبارك باد بر تو اين مسلمانى زلف و كاكل او را چون به ياد مىآرم * مىنهم پريشانى بر سر پريشانى ما سيهگليمان را جز بلا نمىشايد * بر دل بهايى نه هر بلا كه بتوانى * سجادهء زهد من كه آمد * خالى ز عيوب و عارى از عار پودش همگى ز تار چنگ است * تارش همگى ز پود زنار * در ميكده دوش زاهدى ديدم مست * تسبيح به گردن و صراحى در دست گفتم ز چه در ميكده جا كردى گفت * از ميكده هم بسوى حق راهى هست * هر تازهگلى كه زيب آن گلزارست * گر بينى گل و گر بچينى خارست از دور نظر كن و مرو پيش كه شمع * هرچند كه نور مىنمايد نارست * تا منزل آدمى سراى دنياست * كارش همه جرم و كار حق لطف و عطاست خوش باش ، بحشر همچنين خواهد بود * سالى كه نكوست از بهارش پيداست * تا نيست نگردى ره هستت ندهند * اين مرتبه با همت پستت ندهند چون شمع قرار سوختن تا ندهى * سررشتهء روشنى بدستت ندهند * فردا كه محققان هر فن طلبند * حسن عمل از شيخ و برهمن طلبند از آنچه درودهاى جوى نستانند * وز آنچه نكشتهاى بخرمن طلبند *